<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:blogChannel="http://backend.userland.com/blogChannelModule">

<channel>
<title>معمار تجربه</title>
<link>http://mehrnush.multiply.com/</link>
<description>من همان اندازه 
دلواپس شادمانی توام
که تو 
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2007 23:46:08 -0000</pubDate>
<lastBuildDate>Sun, 19 Mar 2006 05:49:19 -0000</lastBuildDate>

<item>
<title>پاره آجر</title>
<description>
پاره آجر
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با&#160;سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. 
ناگهان از&#160;بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره&#160;آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد&#160;كرد . 
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد&#160;كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او&#160;را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي&#160;صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. 
پسرك&#160;گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور&#160;مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين&#160;افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. 
"براي اينكه&#160;شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم&#160;". 
&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;( ------------------------- )
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي...</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/21</guid>
<pubDate>Sun, 19 Mar 2006 05:49:19 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>هزینه عشق واقعی</title>
<description>هزينه عشق واقعي
&#160;
&#160;
شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله‌اي تميز كرد و نوشته‌ها را صداي بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود:"صورتحساب:كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلارمرتب كردن اتاق خوابم 1 دلارمراقبت از برادر كوچكم 3 دلاربيرون بردن سطل زباله 2 دلارنمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلارجمع بدهي شما به من : 17 دلار"همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او اين عباران را نوشت :"بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي،هيچ.بابت تمام شب‌هايي كه بربالينت نشستم و برايت دعا كردم،هيچ.بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي،هيچ.بابت غذا،نظافت،تو و اسباب بازي‌هايت،هيچ.و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديدكه هزينه عشق واقعي من به توهيچ است."
وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شدودرحالي كه به چشمان مادرش نگاه مي‌كرد&#160;گفت:"مامان دوستت دارم".آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:"قبلاٌ به طور كامل پرداخت شده....</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/20</guid>
<pubDate>Wed, 18 Jan 2006 16:27:12 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>عشق و دانشها</title>
<description>&#160;
علوم : عشق تنها عنصري هست كه بدون اكسيژن مي سوزد.
&#160;
رياضي : عشق تنها عددي هست كه هرگز تنها نيست.
&#160;
فارسي : عشق تنها كلمه اي هست كه ماضي و مضارع ندارد
&#160;
ورزش : عشق تنها توپي هست كه هرگز اوت نمي شود
&#160;
قرآن : عشق تنها آيه اي است كه در هيچ سوره اي وجود ندارد
&#160;
انشا : عشق تنها موضوعي است كه نمي توان توصيفش كرد
&#160;
فيزيك : عشق تنها آدم رباتي هست كه قلب را به سوي خود مي كشد
&#160;
زيست : عشق تنها ميكروبي هست كه از راه چشم وارد مي شود
&#160;
شيمي : عشق تنها اسيدي هست كه درون قلب اثر مي گذارد
&#160;
&#160;
&#160;</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/19</guid>
<pubDate>Wed, 18 Jan 2006 16:23:59 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>خلاء</title>
<description>بعضی وقتها یکی آنچنان آروم وارد زندگیت می شه و چنان باسرعت می ره که نمی فهمی چی شد! فقط یک روز چشمت و باز می کنی و می بینی که جای یه چیزی تو زندگیت خالی، یک خلاء که هیچ کس و هیچ چیزی جاش و پر نمی کنه</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/18</guid>
<pubDate>Mon, 2 Jan 2006 20:54:01 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>هر چیزی که خوار آید</title>
<description>هرچيز كه خوار آيد ، يك روز به كار آيدمي‌گويند يك‌روز آدم‌ فهميده‌ و دنيا ديده‌اي‌ با پسرش‌ راه‌ افتاد تا به‌ سفر دور و درازي‌ برود. آن‌دو مقداري‌ غذا و آب‌ با خود برداشتند تا در راه‌ گرسنه‌ و تشنه‌ نمانند.آن‌دو وسيله‌اي‌ براي‌ سفر نداشتند، اين‌ بود كه‌ پياده‌ راهشان‌ را مي‌پيمودند. هنوز مقدار زيادي‌ از محل‌ زندگي‌ شان‌ دور نشده‌ بودند كه‌ در جاده‌ نعل‌ اسبي‌ ديدند.مرد به‌ پسرش‌ گفت: "آن‌ نعل‌ را بردار، شايد در طول‌ سفر به‌ دردمان‌ بخورد."پسرش‌ گفت: "ما كه‌ اسب‌ نداريم. اين‌ نعل‌ كهنه‌ به‌ چه‌ دردمان‌ مي‌خورد؟"پسر با گفتن‌ اين‌ حرف‌ از كنار نعل‌ گذشت‌ و آن‌ را برنداشت. اما پدرش‌ كه‌ دنبال‌ او مي‌آمد، خم‌ شد و نعل‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و به‌ پسرش‌ هم‌ چيزي‌ نگفت.آن‌دو در سر راه‌ خود به‌ روستايي‌ آباد رسيدند. پدر به‌ كارگاه‌ نعلبندي‌ رفت. نعل‌ را به‌ نعلبند فروخت‌ و با پول‌ آن‌ كمي‌ گيلاس‌ خريد. گيلاس‌ را توي‌ پارچه‌اي‌ پيچيد و توي‌ كوله‌بارش‌ گذاشت. پسر او كه‌ گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد، متوجه‌ كارهاي‌ پدرش‌ نشد.بعد از كمي‌ استراحت، دوباره‌ راه‌ افتادند تا به‌ جايي‌كه‌ مور...</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/17</guid>
<pubDate>Tue, 27 Dec 2005 15:29:42 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>زندگی</title>
<description>زندگي
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد&#160; استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . 
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر&#160; شده است ؟&#160; همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده&#160;است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد ....</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/16</guid>
<pubDate>Fri, 2 Dec 2005 16:11:35 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>هفت شهر عشق</title>
<description>هفت شهر عشق
شهر اول: نگاه و دلربایی
شهر دوم: دیدار و آشنایی
شهر سوم: روزهای شیرین و طلایی
شهر چهارم: بهانه فکر جدایی
شهر پنجم:&#160; بی وفایی 
شهر ششم: دوری ه بی اعتنایی
شهر هفتم: اشک، آه و تنهایی&#160;</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/15</guid>
<pubDate>Fri, 2 Dec 2005 16:08:50 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>****</title>
<description>بیست و پنج سال گذشت ولی</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/13</guid>
<pubDate>Thu, 3 Nov 2005 09:21:01 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>من از تو بهترم چون</title>
<description>&#160;وقتی گرسنه ام و کسی غذای حسابی می خوره،اصلا توجهم رو جلب نمی کنه.وقتی تشنه ام و کسی یه نوشابه خنک می نوشه باز نمی تونه توجهم رو جلب کنه.وقتی کسی لباس شیک داره و من لباسهای کهنه و نامرتب تنمه،اصلا احساس کم بود نمی کنمچون همه اینها رو می تونم با کار و تلاش بدست بیارم.ولی وقتی از تنهایی و بی کسی،احساس غم می کنم و کسی رو می بینم که عاشقه و با عشقش سر می کنهدوست دارم برم جلو وبهش تبریک بگمو بگم که من هم دوست دارم یه روز مثل اون این احساس رو تجربه کنم</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/12</guid>
<pubDate>Wed, 19 Oct 2005 07:47:55 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>مراقب باش</title>
<description>مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل می شوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند
مراقب شخصیتت باش آنها سرنوشت خواهد شد</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/11</guid>
<pubDate>Mon, 17 Oct 2005 19:29:28 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>سازندگان</title>
<description>روز را خورشید می سازد و روزگار را ما</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/10</guid>
<pubDate>Fri, 14 Oct 2005 14:16:51 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>women</title>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/photos/album/4</guid>
<pubDate>Thu, 6 Oct 2005 22:26:16 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>موفقیت</title>
<description>اینکه بخواهید موفق شوید مهم است، اما مهمتر از آن این است که بخواهید آمادگی پیدا کنید
اینکه بدانید کجا می روید، مهم تر است تا اینکه به سرعت به آنجا برسید. فعالیت را با موفقیت اشتباه نگیرید
موفقیت با من می توانمها حاصل می شود
آدمها به ندرت در کارهایی که می کنند موفق می شوند، مگر اینکه از انجام دادن آنها لذت ببرند</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/9</guid>
<pubDate>Thu, 6 Oct 2005 22:14:20 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>انسان</title>
<description>انسان به چیزی نیاز دارد که به آن اعتقاد داشته باشد
چیزی که بتواند از صمیم قلب به آن اشتیاق نشان بدهد
نیاز به این دارد که احساس کند زندگی اش معنایی دارد
و اینکه به وجود او در این دنیا نیازی هست</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/8</guid>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2005 05:46:44 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>برخی </title>
<description>برخی چنان زندگی می کنند&#160; که گویی هرگز نخواهند مرد اما به زودی چنان می میرند که گویی هرگز به دنیا نیامده بودند</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/7</guid>
<pubDate>Fri, 16 Sep 2005 07:48:34 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>تبریک </title>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/photos/album/3</guid>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2005 07:19:41 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>لندن</title>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/photos/album/2</guid>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2005 07:13:02 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>وقتی که </title>
<description>وقتی که دیگر نبود&#160; من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر&#160;رفت من به انتظار امدنش نشستم 
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم.
وقتی تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/6</guid>
<pubDate>Thu, 8 Sep 2005 22:13:03 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>10نکته</title>
<description>&#160;بدبختی در این است که ما نمی دانیم چه می خواهیم و خودمان را می کشیم تا آن را به دست بیاوریم
آینده به کسانی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند
آنچه شما در مورد خودتان فکر می کنید ،خیلی مهمتر است تا آنچه دیگران در مورد شما فکر می کنند
وقتی شما نمی دانید که کجا می خواهید بروید ،از کجا می فهمید که کی به مقصد رسیده اید؟
دنیای شما به همان بزرگی است که آن را می سازید
انجام دادن کار غیر ممکن خالی از لطف هم نیست&#160;
اگر برای آخرین دقایق نبود، کاری به انجام نمی رسید
قدرت امواج در مداومت آنهاست
طوری رفتار کنید که انگار کار شما تاثیر گذار است، و این گونه می شود
شما فقط یک بار زندگی می کنید، اما اگر از آن خوب استفاده کنید،همان یک بار هم کافی است</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/4</guid>
<pubDate>Sat, 3 Sep 2005 21:11:35 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>GOD</title>
<description>اگر خدا هست پس .....؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی &#160;و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي 
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "
&#160;مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!
&#160;</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/2</guid>
<pubDate>Fri, 19 Aug 2005 16:18:51 -0000</pubDate>
</item>

<item>
<title>عشق</title>
<description>عشق، چیزی نمی دهد 
مگر همه وجود خود را
و چیزی نمی گیرد، مگر از دستان خود
عشق،هرگز جویای تملک نیست
و هرگز به تملک در نمی آید
عشق،برای خود، بسنده است
عشق، مستغنی ست</description>
<guid isPermaLink="true">http://mehrnush.multiply.com/journal/item/1</guid>
<pubDate>Wed, 17 Aug 2005 17:48:55 -0000</pubDate>
</item>

</channel>
</rss>