معمار تجربه

حس دل

Blog Entryپاره آجرMar 19, '06 12:49 AM
for everyone



پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

                         ( ------------------------- )

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                       اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 


Blog Entryهزینه عشق واقعیJan 18, '06 11:27 AM
for everyone

هزينه عشق واقعي

 

 

شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله‌اي تميز كرد و نوشته‌ها را صداي بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود:
"صورتحساب:
كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
بيرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار
جمع بدهي شما به من : 17 دلار"
همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او اين عباران را نوشت :"بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي،هيچ.بابت تمام شب‌هايي كه بربالينت نشستم و برايت دعا كردم،هيچ.بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي،هيچ.بابت غذا،نظافت،تو و اسباب بازي‌هايت،هيچ.و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديدكه هزينه عشق واقعي من به توهيچ است."

وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شدودرحالي كه به چشمان مادرش نگاه مي‌كرد گفت:"مامان دوستت دارم".آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:"قبلاٌ به طور كامل پرداخت شده."

 

 


Blog Entryعشق و دانشهاJan 18, '06 11:23 AM
for everyone

 

علوم : عشق تنها عنصري هست كه بدون اكسيژن مي سوزد.

 

رياضي : عشق تنها عددي هست كه هرگز تنها نيست.

 

فارسي : عشق تنها كلمه اي هست كه ماضي و مضارع ندارد

 

ورزش : عشق تنها توپي هست كه هرگز اوت نمي شود

 

قرآن : عشق تنها آيه اي است كه در هيچ سوره اي وجود ندارد

 

انشا : عشق تنها موضوعي است كه نمي توان توصيفش كرد

 

فيزيك : عشق تنها آدم رباتي هست كه قلب را به سوي خود مي كشد

 

زيست : عشق تنها ميكروبي هست كه از راه چشم وارد مي شود

 

شيمي : عشق تنها اسيدي هست كه درون قلب اثر مي گذارد

 

 

 


Blog EntryخلاءJan 2, '06 3:54 PM
for everyone

بعضی وقتها یکی آنچنان آروم وارد زندگیت می شه و چنان باسرعت می ره که نمی فهمی چی شد! فقط یک روز چشمت و باز می کنی و می بینی که جای یه چیزی تو زندگیت خالی، یک خلاء که هیچ کس و هیچ چیزی جاش و پر نمی کنه


Blog Entryهر چیزی که خوار آیدDec 27, '05 10:29 AM
for everyone

هرچيز كه خوار آيد ، يك روز به كار آيد

مي‌گويند يك‌روز آدم‌ فهميده‌ و دنيا ديده‌اي‌ با پسرش‌ راه‌ افتاد تا به‌ سفر دور و درازي‌ برود. آن‌دو مقداري‌ غذا و آب‌ با خود برداشتند تا در راه‌ گرسنه‌ و تشنه‌ نمانند.
آن‌دو وسيله‌اي‌ براي‌ سفر نداشتند، اين‌ بود كه‌ پياده‌ راهشان‌ را مي‌پيمودند. هنوز مقدار زيادي‌ از محل‌ زندگي‌ شان‌ دور نشده‌ بودند كه‌ در جاده‌ نعل‌ اسبي‌ ديدند.
مرد به‌ پسرش‌ گفت: "آن‌ نعل‌ را بردار، شايد در طول‌ سفر به‌ دردمان‌ بخورد."
پسرش‌ گفت: "ما كه‌ اسب‌ نداريم. اين‌ نعل‌ كهنه‌ به‌ چه‌ دردمان‌ مي‌خورد؟"
پسر با گفتن‌ اين‌ حرف‌ از كنار نعل‌ گذشت‌ و آن‌ را برنداشت. اما پدرش‌ كه‌ دنبال‌ او مي‌آمد، خم‌ شد و نعل‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و به‌ پسرش‌ هم‌ چيزي‌ نگفت.
آن‌دو در سر راه‌ خود به‌ روستايي‌ آباد رسيدند. پدر به‌ كارگاه‌ نعلبندي‌ رفت. نعل‌ را به‌ نعلبند فروخت‌ و با پول‌ آن‌ كمي‌ گيلاس‌ خريد. گيلاس‌ را توي‌ پارچه‌اي‌ پيچيد و توي‌ كوله‌بارش‌ گذاشت. پسر او كه‌ گوشه‌اي‌ نشسته‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد، متوجه‌ كارهاي‌ پدرش‌ نشد.
بعد از كمي‌ استراحت، دوباره‌ راه‌ افتادند تا به‌ جايي‌كه‌ مورد نظرشان‌ بود بروند. راه‌ خسته‌كننده‌اي‌ بود. هوا هم‌ بيش‌ از حد انتظار گرم‌ بود. تشنه‌شان‌ كه‌ مي‌شد، از آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند مي‌نوشيدند، اما گرماي‌ زياد هوا باعث‌ شد كه‌ زودتر از پايان‌ يافتن‌ سفر، آبي‌ كه‌ همراه‌ داشتند تمام‌ شود. در راه‌ پسر و پدر به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ سر زدند تا شايد جوي‌ آبي‌ پيدا كنند و خودشان‌ را سيراب‌ كنند. اما به‌ چشمه‌ يا جوي‌ آبي‌ برخورد نكردند.
نااميد به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند. پدر تشنه‌ بود، اما پسرش‌ كه‌ پيش‌ از او براي‌ يافتن‌ آب‌ به‌ اين‌ در و آن‌ در زده‌ بود، تشنه‌ شده‌ بود. ناگهان‌ پسر از رفتن‌ بازايستاد و به‌ پدرش‌ گفت: "من‌ خيلي‌ تشنه‌ هستم. آب‌ هم‌ نداريم. جوي‌ آبي‌ هم‌ اين‌ دور و بر نيست. كم‌مانده‌ از تشنگي‌ هلاك‌ شوم."
پدر گفت: "سعي‌ كن‌ به‌ راه‌ ادامه‌ بدهي. فاصله‌ي‌ زيادي‌ با مقصد نداريم."
اما پسر تشنه‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند قدم‌ از قدم‌ بردارد.
پدر وقتي‌ كه‌ ديد پسرش‌ ديگر رمقي‌ براي‌ راه‌ رفتن‌ ندارد كوله‌بارش‌ را باز كرد و يك‌ دانه‌ گيلاس‌ روي‌ زمين‌ انداخت. پسر از ديدن‌ گيلاس‌ خوشحال‌ شد. خم‌ شد و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداشت‌ و خورد. طعم‌ شيرين‌ گيلاس‌ و آب‌ آن، دهان‌ خشك‌ شده‌ي‌ او را كمي‌ بهتر كرد. چندقدم‌ ديگر كه‌ رفتند، پدر گيلاس‌ ديگري‌ روي‌ زمين‌ انداخت‌ پسر باز هم‌ خم‌ شد و گيلاس‌ بعدي‌ را هم‌ برداشت‌ و خورد. پسر كه‌ از خوردن‌ گيلاس‌ها لذت‌ مي‌برد به‌ پدرش‌ گفت: "ما كه‌ گيلاس‌ برنداشته‌ بوديم. اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "بعداً مي‌فهمي" و يك‌ دانه‌ از گيلاس‌ها را هم‌ خودش‌ خورد. خوردن‌ گيلاس‌ها به‌ پدر و پسر نيرو داد و آن‌دو توانستند بقيه‌ي‌ راه‌ را هم‌ طي‌ كنند. وقتي‌ داشتند به‌ مقصد مي‌رسيدند، گيلاس‌ها هم‌ تمام‌ شد.
پسر از پدرش‌ پرسيد: "نمي‌خواهيد بگوييد كه‌ اين‌ گيلاس‌ها را از كجا آورده‌ايد؟"
پدر گفت: "تو حاضر نشدي‌ براي‌ برداشتن‌ نعلي‌ كه‌ ممكن‌ بود به‌ دردمان‌ بخورد خم‌ شوي‌ و آن‌ را از روي‌ زمين‌ برداري. اما براي‌ برداشتن‌ گيلاس‌ها سي‌وهفت‌بار روي‌ زمين‌ خم‌ شدي‌ و گيلاس‌ها را يكي‌يكي‌ برداشتي‌ و خوردي. من‌ اين‌ گيلاس‌ها را با پولي‌ كه‌ از فروش‌ همان‌ نعل‌ كهنه‌ به‌دست‌ آوردم‌ خريدم. حالا حتماً فهميدي‌ هر چيز كه خوار آيد، يك روز به‌كار آيد."
از آن‌ به‌بعد، وقتي‌ كسي‌ به‌چيز كم‌ارزشي‌ برمي‌خورد كه‌ ممكن‌ است‌ بعدها به‌ كارش‌ بيايد، با خود مي‌گويد: "هرچيز كه‌ خوار آيد، يك روز به‌ كار آيد." بعد هم‌ آن‌ را برمي‌دارد.


Blog EntryزندگیDec 2, '05 11:11 AM
for everyone

زندگي

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد  استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر  شده است ؟  همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
 است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند

 


Blog Entryهفت شهر عشقDec 2, '05 11:08 AM
for everyone

هفت شهر عشق

شهر اول: نگاه و دلربایی

شهر دوم: دیدار و آشنایی

شهر سوم: روزهای شیرین و طلایی

شهر چهارم: بهانه فکر جدایی

شهر پنجم:  بی وفایی

شهر ششم: دوری ه بی اعتنایی

شهر هفتم: اشک، آه و تنهایی 


Blog Entry****Nov 3, '05 4:21 AM
for everyone

بیست و پنج سال گذشت ولی


Blog Entryمن از تو بهترم چونOct 19, '05 3:47 AM
for everyone

 وقتی گرسنه ام و کسی غذای حسابی می خوره،اصلا توجهم رو جلب نمی کنه.
وقتی تشنه ام و کسی یه نوشابه خنک می نوشه باز نمی تونه توجهم رو جلب کنه.
وقتی کسی لباس شیک داره و من لباسهای کهنه و نامرتب تنمه،اصلا احساس کم بود نمی کنم
چون همه اینها رو می تونم با کار و تلاش بدست بیارم.
ولی وقتی از تنهایی و بی کسی،احساس غم می کنم و کسی رو می بینم که عاشقه و با عشقش سر می کنه
دوست دارم برم جلو وبهش تبریک بگم
و بگم که من هم دوست دارم یه روز مثل اون این احساس رو تجربه کنم


Blog Entryمراقب باشOct 17, '05 3:29 PM
for everyone

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل می شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند

مراقب شخصیتت باش آنها سرنوشت خواهد شد


Blog EntryسازندگانOct 14, '05 10:16 AM
for everyone

روز را خورشید می سازد و روزگار را ما


Blog EntryموفقیتOct 6, '05 6:14 PM
for everyone

اینکه بخواهید موفق شوید مهم است، اما مهمتر از آن این است که بخواهید آمادگی پیدا کنید

اینکه بدانید کجا می روید، مهم تر است تا اینکه به سرعت به آنجا برسید. فعالیت را با موفقیت اشتباه نگیرید

موفقیت با من می توانمها حاصل می شود

آدمها به ندرت در کارهایی که می کنند موفق می شوند، مگر اینکه از انجام دادن آنها لذت ببرند


Blog EntryانسانSep 26, '05 1:46 AM
for everyone

انسان به چیزی نیاز دارد که به آن اعتقاد داشته باشد

چیزی که بتواند از صمیم قلب به آن اشتیاق نشان بدهد

نیاز به این دارد که احساس کند زندگی اش معنایی دارد

و اینکه به وجود او در این دنیا نیازی هست


Blog Entryبرخی Sep 16, '05 3:48 AM
for everyone

برخی چنان زندگی می کنند  که گویی هرگز نخواهند مرد اما به زودی چنان می میرند که گویی هرگز به دنیا نیامده بودند


Blog Entryوقتی که Sep 8, '05 6:13 PM
for everyone
وقتی که دیگر نبود  من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم.
وقتی تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است


Blog Entry10نکتهSep 3, '05 5:11 PM
for everyone

 بدبختی در این است که ما نمی دانیم چه می خواهیم و خودمان را می کشیم تا آن را به دست بیاوریم

آینده به کسانی تعلق دارد که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند

آنچه شما در مورد خودتان فکر می کنید ،خیلی مهمتر است تا آنچه دیگران در مورد شما فکر می کنند

وقتی شما نمی دانید که کجا می خواهید بروید ،از کجا می فهمید که کی به مقصد رسیده اید؟

دنیای شما به همان بزرگی است که آن را می سازید

انجام دادن کار غیر ممکن خالی از لطف هم نیست 

اگر برای آخرین دقایق نبود، کاری به انجام نمی رسید

قدرت امواج در مداومت آنهاست

طوری رفتار کنید که انگار کار شما تاثیر گذار است، و این گونه می شود

شما فقط یک بار زندگی می کنید، اما اگر از آن خوب استفاده کنید،همان یک بار هم کافی است


Blog EntryGODAug 19, '05 12:18 PM
for everyone

اگر خدا هست پس .....؟

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی  و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت:

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "

 مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!

 


Blog EntryعشقAug 17, '05 1:48 PM
for everyone

عشق، چیزی نمی دهد

مگر همه وجود خود را

و چیزی نمی گیرد، مگر از دستان خود

عشق،هرگز جویای تملک نیست

و هرگز به تملک در نمی آید

عشق،برای خود، بسنده است

عشق، مستغنی ست


Pages:1
© 2008 Multiply, Inc.    About · Blog · Terms · Privacy · Corp Info · Contact Us · Help

Template design - Copyright © 2005 sonnenvogel.com All rights reserved.